آبی آرام
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی ... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی روی جانان طلبی آینه را قابل ساز ورنه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی گردش و گشت متوالی روزگار و آمد و شد بهار٬ نخست درس اول است که انسان را با طبع و طبیعت خویش آشنا می کند. فرا گرفتن این درس بزرگ با چشم دل است ٬ که آینه ضمیر است ونه چشم سر. اگر دل را صفا دادیم چشم سر روشن تر خواهد دید٬ وگرنه دریچه ها را نگشوده ایم. پس روبه سوی بهار دریچه دل را باز کنیم... بر زمستان صبر باید طالب نوروز را با سلام و عرض خوشامد خدمت خوانندگان فهیم این صفحات آرام (نگارنده) به عرض می رساند که زمستانِ پُرسوزِ سال۹۰ همچنان پابرجاست٬ و این گونه پیداست خیالش نیست به این راحتی ها جای به بهارِ طرب انگیزِ روح افزا بسپارد . لکن٬ شما را باک نباشد از سوز و سرمای این جیره خوار طبیعت که او ماموری ست معذور ولاغیر٬ بیچاره ای ست که در وانفسای فنا و نابودی آنچه توان داشته فراهم آورده اینگونه: با بارش برفی زیبا آرامشتان پابرجای چونان پیشتر٬ نصیحتتان می کنم به صبر و شکیبایی در این پیشامد ٬ و نویدتان دهم به بهاری دل انگیز و فرحناک. " تا باد چنین بادا " اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند سبک باش ای نسیم صبح گاهی ..... تفضل کن بدان فرصت که خواهی امروز دوشنبه است٬ و از فردا٬ تنها هفت شبانه روز باقی می ماند از سالی که گذشت و دی روز شده است. هفت شبانه روزی که پروردگار عالم٬ جهانی آفرید تا میدانی باشدو بیازماید مخلوقی را که از خویشش در وجود او دمیده بود. حال این ماییم ٬ مخلوق آفریدگار و هفت شبانه روزِ فراروی. هفت شبانه روزی که خداوندگارمان در آن جهانی آفرید و ما شاید خویش را از نو بازپروریم. بیاییم و نیک بنگریم٬ گیتی به دورِ نوسازی و تولد مجدد خویش است٬ بهار پیش روست. دانه ها جوانه خواهند زد... سبزه ها خواهند رویید... گل ها غنچه خواهند داد... درختان جوانه زده و نزده شکوفه خواهند کرد و همه... همه شان دیگربار زاییده می شوند از دامان طبیعت. حال ماییم و این هستی هوشمند. همین امروز را فرصت داریم تا آنچه توشه لازم است برداریم و... آری٬ به راه زندگی بازگردیم همگام با هرآنچه اطرافمان می گذرد٬ تا از فردا بسازیم جهانی را که آفریننده یکتا به ما ارزانی داشته با نوسازی جهانِ درون خویش. ایمان داشته باشیم٬ و شک و تردید به خود راه ندهیم. کافیست در راه پیش رو گام نهیم٬ ما نیز پوستی بیاندازیم که می داند چه میزان فرصت باقیست؟ شاید تنها اندک زمانی بیش نمانده باشد... شبی خوابم اندر بیابان فید ...................... فرو بست پای دویدن به قید نو بهار آید و گلزار شکوفا گردد آرام آرام دارد می رسد اینک بهار.... نفس های این زمستانِ الحق زمستان دارد به شماره می افتد. آرام آرام نزدیک می شویم به سالی که نو ست٬ سالی که امیدواریم نکو باشد با بهار هنوز نیامده و ندیده اش آرامِ این فضای غیرحقیقی هم مشتاق رسیدن روزهای بیداری و رویش دوباره طبیعت است٬ آرامی که از قضای روزگار توان جنب و جوش در دنیای حقیقی را برای مدتی از دست داده. لطفا به هنگام نیایش با خالق هستی بخش سلامت آرام را مطالبه کنید. در ادامه و برای حسن ختام غزلی زیبا از امام خمینی (ره) به یادگار هدیه تان: بهار آرزو بر در میکدهام پرسه زنان، خواهی دید ................ پیر دلباخته با بخت جوان، خواهی دید نو بهار آید و گلزار شکوفا گردد ..................... بیگمان کوتهی عمر خزان، خواهی دید مرغ افسرده که در کنج قفس محبوس است .......... بر فراز فلک از شوق، پران خواهی دید سوزش باد دی، از صحنه برون خواهد رفت ........... بارش ابر بهاری به عیان خواهی دید قوس را باد بهاری به عقب خواهد راند ........ پس از آن قوس قزح را چو کمان، خواهی دید دلبر پردگی از پرده برون خواهد شد ................ پرتو نور رُخش، در دو جهان خواهی دید
برچسبها: زمستان, بهار, صبر, دل آرام نوشت
شتربانی آمد به هول و ستیز ................ زمام شتر بر سرم زد که خیز
مگر دل نهادی به مردن ز پس .......... که بر مینخیزی به بانگ جرس؟
مرا همچو تو خواب خوش در سرست ....... ولیکن بیابان به پیش اندرست
تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل ....... نخیزی، دگر کی رسی در سبیل
فرو کوفت طبل شتر ساروان .................... به منزل رسید اول کاروان
خنک هوشیاران فرخنده بخت ............ که پیش از دهل زن بسازند رخت
به ره خفتگان تا بر آرند سر ......................... نبینند ره رفتگان را اثر
سبق برد رهرو که برخاست زود .......... پس از نقل بیدار بودن چه سود؟
کنون باید ای خفته بیدار بود ........ چو مرگ اندر آرد ز خوابت، چه سود؟
چو شیبت درآمد به روی شباب ........... شبت روز شد دیده برکن ز خواب
من آن روز برکندم از عمر امید .................. که افتادم اندر سیاهی سپید
دریغا که بگذشت عمر عزیز ................ بخواهد گذشت این دمی چند نیز
گذشتت آنچه در ناصوابی گذشت ............ ور این نیز هم در نیابی گذشت
کنون وقت تخم است اگر پروری .............. گر امیدواری که خرمن بری
به شهر قیامت مرو تنگدست .............. که وجهی ندارد به حسرت نشست
گرت چشم عقل است تدبیر گور ....... کنون کن که چشمت نخوردهست مور
به مایه توان ای پسر سود کرد ....... چه سود افتد آن را که سرمایه خورد؟
کنون کوش کآب از کمر در گذشت ........ نه وقتی که سیلابت از سر گذشت
کنونت که چشم است اشکی ببار ............. زبان در دهان است عذری بیار
نه پیوسته باشد روان در بدن .................. نه همواره گردد زبان در دهن
ز دانندگان بشنو امروز قول ................... که فردا نکیرت بپرسد به هول
غنیمت شمار این گرامی نفس .................... که بی مرغ قیمت ندارد قفس
مکن عمر ضایع به افسوس و حیف ..... که فرصت عزیزست و الوقت سیف
برچسبها: فرصت, آفرینش, بهار, شعر, توشه راه
برچسبها: زمستان, بهار, شعر, دعا, دل آرام نوشت


